تبليغاتX
این منم زنی تنها درآستانه فصلی سرد
رشته ایی بر گردنم افکنده دوست میروم آنجا که خاطر خواه اوست

سیاست را این روزها اصلاً دوست ندارم.


این روزها بوی خون گرفته.


بداخلاق نه، بی اخلاق شده.


نمیدانم هابیل کدام است و قابیل کدام اما پرواز کلاغها را میشود دید و لذت نبرد!


از همان آغاز، دچار افراط و تفریط بودیم...


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه دهم دی 1388 توسط سمانه

و این منم
زنی تنها
در آستانه ی فصلی سرد
در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین
و یأس ساده و غمناک آسمان
و ناتوانی این دستهای سیمانی


زمان گذشت
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
چهار بار نواخت
امروز روز اول دیماه است
من راز فصل ها را میدانم
و حرف لحظه ها را میفهمم
نجات دهنده در گور خفته است
و خاک ‚ خاک پذیرنده
اشارتیست به آرامش


زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
در کوچه باد می آید
در کوچه باد می آید
و من به جفت گیری گلها می اندیشم
به غنچه هایی با ساق های لاغر کم خون
و این زمان خسته ی مسلول
و مردی از کنار درختان خیس میگذرد
مردی که رشته های آبی رگهایش
مانند مارهای مرده از دو سوی گلوگاهش
بالا خزیده اند
و در شقیقه های منقلبش آن هجای خونین را
تکرار می کنند
ــ سلام
ــ سلام


و من به جفت گیری گلها می اندیشم
در آستانه ی فصلی سرد
در محفل عزای آینه ها
و اجتماع سوگوار تجربه های پریده رنگ
و این غروب بارور شده از دانش سکوت
چگونه میشود به آن کسی که میرود این سان
صبور
سنگین
سرگردان
فرمان ایست داد

...
 
در کوچه باد می آید
کلاغهای منفرد انزوا
در باغ های پیر کسالت میچرخند
و نردبام
چه ارتفاع حقیری دارد
آنها تمام ساده لوحی یک قلب را
با خود به قصر قصه ها بردند


و اکنون دیگر
دیگر چگونه یک نفر به رقص بر خواهد خاست
و گیسوان کودکیش را
در آبهای جاری خواهد ریخت
و سیب را که سرانجام چیده است و بوییده است
در زیر پا لگد خواهد کرد ؟


ای یار ای یگانه ترین یار

...

در کوچه باد می آید
این ابتدای ویرانیست
آن روز هم که دست های تو ویران شدند باد می آمد
ستاره های عزیز
ستاره های مقوایی عزیز
وقتی در آسمان دروغ وزیدن میگیرد
دیگر چگونه می شود به سوره های رسولان سر شکسته پناه آورد ؟
ما مثل مرده های هزاران هزار ساله به هم می رسیم و آنگاه خورشید بر تباهی اجساد ما قضاوت خواهد کرد


من سردم است
من سردم است و انگار هیچوقت گرم نخواهم شد
ای یار ای یگانه ترین یار آن شراب مگر چند ساله بود ؟
.....

فروغ فرخزاد

من  تو پستای قبلیمم این شعروگذاشته بودم ولی دوباره با شروع دی ماه میذارم تقویم نشون میده که دیروز آغازفصل سرد بوده ولی فصل سردبراخیلیا دیروزنبوده!!


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه دوم دی 1388 توسط سمانه

 

مردي كنار رود زانو زد، چه مردي

مردي شبيه دست خالي برنگردي

خورشيد، در راز نگاهش خواب مي رفت

در چشم هايش آبروي آب مي رفت

مردي كه يك دريا تنفر دارد از آب

انگار چشمانش دلي پر دارد از آب

هي آب ميديد و به دريا اخم مي كرد

تصوير دريا را نگاهش زخم مي كرد

هي آب مي ديد ، از نگاهش اشك مي ريخت

آرام دريـا را درون مشك مي ريخت

در خاطرش تا كودكان را فرض مي كرد

دست تمام موج ها را قرض مي كرد

چشم تمام آسمان ها ميخ آب است

اين لحظه اي حساس در تاريخ آب است

حالا جهان برگشته و ديدش به مشك است

حتا خدا هم چشم اميدش به مشك است

سوغاتي يك ايل را بر دوش مي برد

اين بار موسا نيل را بر دوش مي برد

اما چه سود اين دشت اسير بوف كور است

انگار چشم ساكنان كوفه كور است

آدم نماهايي كه ذاتن خوك بودند

از اول تاريخ هم مشكوك بودند

از نحسي تصويرشان فرياد و دادا

يك گوشه كز كردند تا روز مبادا

اصلاً نمي فهمند او ناموس درياست

افتادن دستان او كابوس درياست

 بي دست شد خود را به هر راه و دري زد

با التماس از مشك مي خواهد نريزد

 با تير بعدي آبروي مشك مي ريخت

آوارهاي مرد روي مشك مي ريخت

مردي كنار رود،جاري شد، چه مردي

مردي شبيه دست خالي بر نگردی

(عظیم زارع )                                      


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388 توسط سمانه
سلام به همه دوستای خوبم که تو مدتی که نبودم به وبلاگم سر زدن ونذاشتن تارعنکبوت ببنده

کلی ممنون.

این دسته گل خوشکل تقدیم به همه دوستام که خودشون ازگل گلترن......


نوشته شده در تاريخ سه شنبه هفدهم آذر 1388 توسط سمانه
دختر,پاییز,دخترک,پاییزی,سیاه,سیاه و سفید, زیبا,خوشگل,قشنگ,آرایش,چشم,سفید,زمستان,زمستون,سرد,برگ,زرد,نارنجی,سرد,راه,مسیر,برگریزان,برگریز

قلبت که می‌زند سرِ من درد می‌کند
این روزها سراسرِ من درد می‌کند
قلبت که... نیمه‌ی چپ من تیر می‌کشد
تب کرده، نیم دیگر من درد می‌کند
تحریک می‌کند عصبِ چشم‌هام را
چشمی که در برابر من درد می‌کند
شاید تو وصله‌ی تن من نیستی، چقدر
جای تو روی پیکر من درد می‌کند
هی سعی می‌کنم که ترا کیمیا کنم
هی دست‌های مسگر من درد می‌کند
...
دیر است پس چرا متولّد نمی‌شوی؟
شعر تو روی دفتر من درد می‌کند

(نجمه زارع)


نوشته شده در تاريخ سه شنبه هفدهم آذر 1388 توسط سمانه

 

گفتا من آن ترنجم کاندر جهان نگنجم
گفتم به از ترنجي ليکن به دست نايي

گفتا تو از کجايي که آشفته مي‌نمايي
گفتم منم غريبي از شهر آشنايي

گفتا سر چه داري کز سر خبر نداري
گفتم بر آستانت دارم سر گدايي


 گفتا به دلربايي ما را چگونه ديدي
گفتم چو خرمني گل در بزم دلربايي

گفتم که بوي زلفت گمراه عالمم کرد
گفتا اگر بداني هم اوت رهبر آيد

گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت
گفتا تو بندگي کن کاو بنده‌پرور آيد



نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و نهم آبان 1388 توسط سمانه
  

 

می پرسم از اندوه نا یابی که او را برد

از هاله ی نه توی مهتابی که او را برد

این بیت ، بند دوم یک آه-سایشگاه

او مثل ماهی های تنگابی که او را برد

می پرسمش از دور، ازدیروز، از دریا

از موج خیز سرد سیلابی که او را برد

اول نگاهم می کند-گفتم، روانی نیست

می گوید از شبهای شادابی که او را برد:

من را ...سوار یک سمند بی پلاک آمد

داماد...من ای کاش....سهرابی که او را برد

چیزی نمی فهمم از این بی سطر نا مفهوم

او خود ولی می گوید از خوابی که او را برد:

سهراب نام دوست....بیچاره لیلا هم

من...بین ما روزی شکرآبی ...که او را برد

هی رفتم و هی آمدم بی کودکیها....ها

افتاده بودم در همان تابی که اورا برد

دختر فراری ها برایش پارک آوردند

لیلا نبود آن بید لرزابی که او را برد

یک هشت شنبه ...ساعت فردا...پری روزا

با من قرار مانتویی آبی که اورا برد

از آستانه تا خود دروازه خندیدیم

هی گفت از هر در سخن بابی که او را برد

این آخرین دیدار ما....مرفین اگر...بی او

می پیچدم در خلسه ی خوابی که او را برد

مثل پسین سالمندی های یکشنبه

افتاده بودم گوشه ی قابی که او را برد

زنهای فامیل آمدند از بوق بوق شهر

دیدم عروس و تور و قلابی که او را برد

زنها به رسم ماه بر آتش.... سپندیدم

هی سوختم بی رسم و آدابی که او را برد

دف می خورد حالا تمام شهر بی طنبور

کل می خورم بی زخم مضرابی که اورا برد

***

من راوی این قصه ام ،از متن می آیم

می گفتم از مردی و سیلابی که او را برد

از آه-سایشگاه او تا خانه ی لیلا

می تابدم مهتاب بی تابی که او را برد

او خود منم ، من اویم و آیینه می داند

آهی که او را سوخت ،گردابی که او را برد

من خواب می دیدم همان خوابی که او را دید

من خواب می بردم همان خوابی که او را برد

من...را... سوار یک ...سمند بی پلاک ...آمد

من... عاشقش بودم ...نه سهرابی که او را برد

(محمدحسین بهرامیان)

امیدوارم ازاین غزل خوشتون بیاد البته این غزل وغزل سارارو که قبلا گذاشتم حتما باید

 باصدای استادبشنوید اگرتونستید حتمابهتون توصیه میکنم بشنوید


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و ششم آبان 1388 توسط سمانه
غنچه زیبای گل سرخ --- عکس با کیفیت از غنچه زیبای گل سرخ  

غنچه با دل گرفته گفت:


زندگی


لب زخنده بستن است


گوشه ای درون خود نشستن است


گل به خنده گفت


زندگی شکفتن است


با زبان سبز راز گفتن است


گفتگوی غنچه وگل از درون با غچه باز هم به گوش می رسد


تو چه فکر میکنی


کدام یک درست گفته اند


من فکر می کنم گل به راز زندگی اشاره کرده است


هر چه باشد اوگل است


گل یکی دو پیرهن بیشتر ز غنچه پاره کرده است


نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388 توسط سمانه

 

ماه پـوشیده به سمت تـو سر و رویـش را

دشــت برداشـتـه از مـنـظـره آهــویـش را

مـوج‌هـا ســرد و خـجـالـت زده برمی‌گردند

که ؛ "نـداریم کمی پـیـچ و خم مـویـش را "

همه همدست که من سوی تـو را گم بکنم

مـانـده‌ام روی تـو را در جـه تـجـسّـم بـکنـم

مـانــــــده‌ام راه بـه دنـیـای لـبـت بـاز شـود

که به این شـعـر اگـر پـای لـبـت بـاز شـود . . .

لحظه‌ای بـگـذر از ایـن بـاغ که از فـرط حـسـد

لـب صـد غنچه بـه حـاشـای لـبـت بـاز شـود

ای غـزلـمـنـد تـریـن قـافـیـه ! ای حرف روی

رسمـش ایـن نـیـست که ما را بـگذاری بـروی

گـفـتـه بـودی که دلــم تـا بـتـپــد مـی‌مـانــی

چـتــر بـرداشـتـی و رفـتـی از ایـن بـارانــی

تـو که در زنـدگی‌ام غیـر تـو یک سطر نـبـود

یعنی ایـن خـانـه به انـدازه‌ی یک چتـر نـبـود؟!

ای غـزل آیـنـه‌ی قرنـیـه‌ی مـیـشی‌تـان !

بـگـذاریـد بـیـایـیـم بـه درویـشــی تــان !

بس که در کوچه به بی‌رهگذری زُل زده‌ام

هی دم از چـشــم تــو و فـنّ تـغـزّل زده‌ام –

سـنـگ هــای طرف پـنـجره هم زن شـده‌اند

بس که حرف از تـو زدم شکل شنیدن شده‌اند

هـاااای هم بـسـتـر پـُر روزتـریـن شـب هـایـم !

سـنـگ و چوبـنـد بـدون تــو مـخـاطـب هــایــم

بـی تــو از مــردم ایـن شـهــــــر تـنـفّـر دارم

من از ایـن کوچه‌ی بُـن‌بـست دلـی پُــر دارم

بی تـو بـودن که نـشد بـودن ، اگر بـود ایـن است

مـرگ بـر بــود ! عـیـارش چـقـدر پـایـیـن است

جـانـم از زنـدگی‌ام رو بــه دویـــدن شـده است

مرگ چنـدی است که مشغول جویـدن شده است

مـانـده‌ام خیـره به دنـبـاله‌ی بی‌شرمی مــرگ

بی تـو روحـم شـده تـبـدیـل به سرگرمی مـرگ

نـفـسی تـازه کن ای بـوسه‌ی عیسی ، بـرخـیـز !

ای شـکـوهِ  شـده مصـلـوب کلیـسـا ، بـر خـیــز !

بس که بی‌مهری از ایـن کوچه به چشم آمده‌است

آسـمـان از تـو و ایـن کـوچـه بـه خـشـم آمده‌است

تـا بـه کی خـیـره بـه بی‌رهـگـذری زُل بــزنــم ؟!

هی بـه دیــوانــگی خـواجــه تــــفــأل بــزنــم ؟!

گفتم آتش ... که تـو آتش ... که نـه ، آتشـکده‌ای

اصــلاً آتـشــــکـده را بـا لـبـت آتــــش زده‌‌ای

ولی آتـش کـه نـبـایـد بـه کـسی زُل بــزنــد

از سـر عـمـد بـه دنـیـای کـسی پُـل بــزنـــد

زنـدگی سـوخـتـه در شعـلـه‌ای از هُـرم تـنـت

مـحـتـوای غــزلـی ریـخـتــه در فــرم تـنـت

تـنـت انـگار کـه در جـهـل عــرب می‌رقـصــد

بـر لـبـت وسـوسـه‌ی طـعـم رطـب می‌رقـصـد

 کاش بـرگـردی و در  رو بـه تــو آغـاز شــود

کـه بـه ایـن شـعـر مـگـر پـای لـبـت بـاز شــود

                  (عظیم زارع)

 


نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و سوم آبان 1388 توسط سمانه

 طلوع


آمد درست زير شبستان گل نشست


دربين آن جماعت مغرور شب پرست
 


يک تکه آفتاب نه يک تکه از بهشت...


حالا درست پشت سر من نشسته است
 


اين بيت مطلع غزلي عاشقانه نيست


اين سومين رديف نمازي خيالي است
 


گلدسته اذان و من و هاي هاي هاي


الله اکبر و انا في کل واد ... مست
 


سبحان من يميت و يحيي و لا اله


الا هو الذي اخذ العهد في الست
 


يک پرده باز پشت همين بيت مي کشيم)


(او فکر مي کنيم در اين پرده مانده است
 


..................................................
 


سارا سلام...اشهد ان لا اله... تو


با چشمهاي سرمه اي...ان لا اله ...مست
 


دل مي بري که...حي علي ...هاي هاي هاي


هر جا که هست پرتو روي حبيب هست
 


بالا بلند ! عقد تو را با لبان من


آن شب مگر فرشته اي از آسمان نبست
 


باران جل جل شب خرداد توي پارک


مهرت همان شب..اشهدان..دردلم نشست
 


آن شب کبو .. (کبو).. کبوتري از بامتان پريد


نم نم نما (نما) نماز تو در بغض من شکست


 


سبحان من يميت و يحيـــــــــــــي و لا اله


الا هو الـــــــــــــذي اخذ العهــــد في الست
 


سبحان رب هر چه دلم را ز من بريد


سبحان رب هر چه دلم را ز من گســــست


 


سبحان ربي الــ... من و سارا .. بحمده


سبحان ربي الــ ... من و سارا دلش شکست
 


سبحان ربي الــ... من و سارا به هم رسيــ...


سبحان تا به کي من و او دست روي دست؟
 


زخمم دوباره وا شد و اياک نستعين


تا اهدنا الـصـ ... سراي تو راهي نمانده است
 


مغضوب اين جماعت پر هاي و هو شدم


افتادم از بهشــــــــــــت بر اين ارتفاع پست

***


يک پرده باز بين من و او کشيده اند)

 

 

( سارا گمانم آن طرف پرده مانده است

                                                

                                                                محمدحسین بهرامیان


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیستم آبان 1388 توسط سمانه
درباره وبلاگ
خوب به من چه که هرکجا رفتم آسمان دائما همین رنگ است
آرشيو مطالب
Blog Skin